my Arcive mail me Home page
مهر آخر

سلام به همه ی بروبچز و دوستان و هم چنین کماندوهای پشت کنکوری های عزیز تو ایرااااااان!گاوچران چه خبرا؟چشمک خوش می گذره رفقای قدیمی؟!

بچه ها... دیروز اون خانم چشم بادومیه که مشتری پایش بودیم و سر خیابون carnot ازش کرپ می خریدیم اومد و گفت دلم برا اون کماندوی دست و پاچلفتی تون که همیشه شکلاتای کرپ و می ریخت رو لباسش تنگ شده!!خنده پریروزم اون آقا کچله تو mc2 ladef به ما گفت به اون دوستتون بگید می تونه با لپ تاپش بیاد مک دو نالد من! من قول می دم دیگه بیرونتون نکنم!! قهقهه

یه عکس دسته جمعی از کماندوها و رفقا

اینم یه عکس دسته جمعی از پارسال... ماری چه قد خوب افتادی تو فتوشاپ! ماری جون جات خااالیه!!قلب جای sIpId و naZi هم خالیه! این جا هم ZeNaBuS بعد از یه سال برگشته... بزنم به تخته فارسیش راه افتاده!نیشخندlol! غزال هم برگشته در ضمن!

حالا که نصف کماندوها برگشتن ایران، دیگه چیزی بیش تر از یه K.H.S از K.2.H.S خودمون باقی نمی مونه! یه پیش دانشگاهی هم بیش تر از عمر دانش آموزی ما باقی نمونده... افسوسکه به دنبال اونم این وبلاگ، به جای خاک خوردگی برای همیشه به خاک می ره...!!

اینو گفتم که قدر این چند تا پست آخرو بدونید! به هرحال خواستیم بگیم اگه دوستان کماندوها و دوستان هتل سعدی و بروبچز و کماندوهای تو ایران و خلاصه... خاطره یا پست جالبی دازن، بفرستن ما آپ کنیم تا تعطیل نشده!

خلاصه این که این پست، آخرین آپ ما تو ماه قشنگ و دوست داشتنی مهر بود... تا آخرین های بعدی... فعلا بای باااااااای! بامن حرف نزن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٧/۱٦ - koman2ha

انا انزلناه فی لیلة القدر...

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیلة القدر... چه چیز را نازل کردی؟ قرآن ناطقی که پس فرستادیم؟ یا آنی که پنهان کردیم؟

 

بیدار شو...! آی با تو ام! با تو که به نام تو را صدا زدم. مزمل قم الیل الا قلیلا! بیدار شو و قرآن خاک خورده ات را از قفس(ه) ی کتاب هات بردار... کدام قرآن ؟؟ همانی که گاهی مادرت با چادر کدری اش سر نماز می خواند که و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین یا همان که گاهی در قبرستان برای مرده ها می خواندی که الهکم التکاثر حتی زرتم المقابر کلا سوف تعلمون...

قرآنت را بردار و به مسجد محل برو تا از دیدن تو تعجب کنند. الله اکبر... این چه اذان بی موقعی است! لا اله الا الله... به مسجد که می رسی مقابل درب با خودت فکر می کنی کفش هایم را ببرم داخل یا نه ؟؟ (صدوچهارده هزار تومان پولش است!!) اما باز می گویی مردم که شب قدر دزدی نمی کنند، ان بعض الظن اثم، باز شک می کنی... باز شک می کنی ولی با ترس داخل مسجد می شوی...

داخل که شدی گوشه کناری پیدا کن و بنشین و شروع کن به خواندن دعا. از صغیر گرفته تا کبیر...! پیرمرد کناری ات هم قرآن می خواند! صصصصص سسسسسس صصصصص... چه فرقی می کند یاسین را با صاد بخوانی یا سین ؟؟ وقتی به گوش (ک)ران می خوانی چه یاسین چه هرچه... انا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون... دعایت را که خواندی بایست دو رکعت نماز فی صلاتهم خاشعون بخوان :
الله اکبر
بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد کفش هایم را نبرند... الله رب العالمین
...
سبحان ربی العظیم و بحمده (خدا صدای من گناهکارو می شنوه ؟؟)
...
السلام علیکم دیگه حتما کفشامو بردن! و رحمت الله و برکاته...

نمازت را که خواندی با پیرمرد می نشینی و دوباره یاسین می خوانی. پیر مرد می گوید آفرین پسرم! جوونای به سن تو الان تو جاشون خواب هستند بارک الله به تو که دلت پاکه! از حرف های پیرمرد خمیازه ات می گیرد ولی جلوی خودت را نگه می داری... از همه ی کس و کارش برایت می گوید که پیر شدم و جوان که بودم فلان بودم و بهمان و صاحبخانه ام راه نمی آید و مغازه را بستند و دخترم دارد عروس می شود و پسر شهیدم حیف شد که مرده و نیست که عروسی خواهرش را ببیند ...ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا و خلاصه درد و دل می کند و یاسینتان نیمه کاره می ماند...

بالاخره مراسم قرآن سر گرفتن شروع می شود... قرآنت را روی سر می گیری و گریه می کنی که من بی چاره ام! یک سالی که گناه کردم ببخش! (جنگ جمل مردمی که چاره نداشتند قرآن سر نیزه کردند و لشکر علی را فریفتند و گمان بردند که علی و خدای علی هم فریب می خورند ...و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین!)

خلاصه کارت که تمام شد بنشین به نان و نمک خوردن علی زار زار گریه کن و مراسم که به پایان رسید برگرد خانه و سحری چرب و چیلی ات را بخور و روزه ی هر روزه ات را بگیر تا بلکه سال بعد قرآن به سر بگیری و...    

 

      

اصلا این حرف ها به من چه! باید بروم پی همان شعر و شاعری ام که والشعرا یتبعهم الغاؤن و انهم یقولون ما لا یفعلون مرا چه به قدر شناسی اصلا...
و ما ادریک ما لیلة القدر!
...
طه ما انزلنا علیک القران لتشقی الا تذکرة لمن یخشی...
.
.

.
راستی برگشتی کفش هایت بود ؟!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حسین جنت مکان

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/٢٧ - koman2ha

بالاخره سه ساله شد!

قلبسلاااااااااام!   سلامی پر جوش و خروش! به گرمی آب جوش! به بزرگی کله ی خرگوش! به لطافت موش! با اسانس آب گوش! به بهنوش! به داریوش! به هر چی بچه ی باهوش! (وقتی قریحه ی شاعری کماندویی می کنه، مگه ول می کنه؟نیشخند)

یه سلام متفاوت با همه ی ٨۶ سلامی که تو این وبلاگ به شما گفتیم! یه سلام حسسسسسابی تو سومین سالگرد تاسیس وبلاگ باحال و cool کماندوهای هتل سعدی!

هوراخودششششه! تولد وبلااااااااااااااگه! هورا

حالا درسته امسال کم تر تحویلش گرفتیم و بهش سر نزدیم و دیر به دیر up 2 date اش کردیم ولی اون قدرا هم بی معرفت نشدیم که براش تولد نگیریم! قلب آخه مگه چند تا ١٣ خرداد تو سال داریم؟ مگه چند تا وبلاگ باحال و cool داریم؟! مگه کماندوها چند تا هتل سعدی دارند؟!
و چه قدر زود گذشت! ...این سه سال! افسوس سه سال  برای وبلاگ عمر زیادیه! (بیچاره پیرش هم کردیم!) ولی تو این سه سال خیلی چیزا تغییر کرد! پرشین بلاگ هزار جور ورژن عوض کرد... هراز جور وبلاگ متولد شدند و هزار جور وبلاگ به دیار باقی پیوستند... و از همه مهم تر هزار و نود و پنج روز از عمر کماندوها گذشت! (حالا دیگه وای به حال ١۴١۴...!تعجب)

حالا واقعا چرا امسال کم آپ کردیم؟! شما خودتون بر این امر واقفید که تورم، مشکلات مسکن، سهمیه بندی بنزین، قطع برق، مهریه ی بالا، اشتغال زایی و... به ما هیچ ربطی نداره ! ولی برای یافتن جواب این سوال، پیشنهاد می کنیم clip زیر رو ببینید تا با اندر مشکلات به روز کردن وبلاگ کماندوهای هتل سعدی در عصر حجر آشنا شوید...!

این خودش پیش زمینه ای خواهد شد که پس از حل مشکلات تورم، مسکن، سهمیه بندی بنزین، قطع برق، مهریه ی بالا، اشتغال زایی و... ما هم اندر مشکلات به روز کردن وبلاگ کماندوهای هتل سعدی در قرن معاصر رو بازگو کنیم!

خلاصه...! هورااین شما و این clip! پیشاپیش از همتون تشکر می کنیم... خوش باشید و جاودااااان! چشمکفیلااااا بای بای!  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/۱۳ - koman2ha

آرزوی پست قبلی برآورده شد...

تو این که بهار فصل قشنگیه و نوروز یه تکرار زیباست شکی نیست، ولی خداییش بد جوری خواب آوره! انگار درخت ها از خواب بیدار می شن و این دفعه نوبت آدم هاست که بخوابن... ولی مگه استرس دیپلم و ندای "امتحان نهایی ... امتحان نهایی" معلم ها می ذاره؟! ... این جور وقت ها باید از موقعیت ها و مناسبت های مختلف، خاطره های "انرژی زا" ساخت... این جوری بهار، تازه بهار می شه!

درسته که برای نوروز هیچ کاری نکردیم و حتی یه سفره هفت سین هم نچیدیم، ولی ۲۰ روز بعد، برای روز ملی فناوری هسته ای، قضاش رو به جا آوردیم و یه جشن کوچولوی خودمونی برگذار کردیم ... اول کیک زرد و چیپس زرد خریدیم و بعد هم "کاپوچینو" غنی کردیم... ... جای آب سنگین خالی بود، که بعد از جشن تأمین شد! دیگه خلاصه با تلاش بچه های کلاس، به چرخه ی کامل دست پیدا کردیم!
و همه شاهد بودند که همه چیز زیر نظر "آژانس مدیریت" و بسیار صلح آمیز بود و بمب ممب در کار نبود!!!!
درسته که دوربین زیاد بود و عکس زیاد گرفتیم؛ ولی عکس های دسته جمعی یه چیز دیگه است:
 
کیک زرد + کاپوچینو ی غنی شده!  دست اندرکاران

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢٠ - koman2ha

سال نو مبارک ...

سال نو مبارک ...

سفره هفت سین زندگی تون پر باشه از سرور و سلامتی و سرزندگی و سازندگی و سفا و سمیمت و سداقت (ببخشید... دیگه سین پیدا نشد!) کماندو ها براتون آرزو می کنند که سال ۱۳۸۷ سالی پر از خاطره های قشنگ باشه تا وبلاگ زندگی تون سوت و کور نشه ... براتون آرزو می کنیم تو سال جدید پله های موفقیت رو دونه دونه طی نکشید ... طی کنید ... ایشالا قطار زندگی تون با سرعت نور به جلو پیش بره و تصادف مصادف تو کار نباشه ... خلاصه این که سال خوبی داشته باشید ...

درسته سال ۱۳۸۶ برای کماندوها کم خاطره بود ... اما آخر سال با یه Disney Land درست و حسابی تلافی کل سال در اومد... درسته که فقط نصف کماندوها تو اردو بودند، ولی این قدر خوش گذشت که باید بگم جای هر کی که نبود، خالی ...

برای خودمون هم آرزو می کنم که سال ۱۳۸۷ پر باشه از خاطره های فراوون، در رنگ ها و اندازه های مختلف ... تا وبلاگ کماندوهای هتل سعدی مثل همیشه سوت و کور نباشه! (ایهام داشت)

ایشالا بهار ۸۷ رو خوب شروع کرده باشید ... چون سالی که نکوست، از بهارش پیداست!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/۱ - koman2ha

حینما که امتحانات می شروعه!

          حینما که سال تحصیلی جدید را می شروعیم، در می یابیم که عجب پارسال کرم شب تاب و لامپ و چراغ مهتابی و انواع وسایل نورده (!) وجود داشت و ما بر خود غافل بودیم! 

خلاصه حینما حالمان گرفته می شود و سعی می کنیم که اصلا به روی مبارک نیاوریم، البته پدیده ای به نام آلمیرزا در فراموشی این امر به ما کمک می کند! تا می آییم اعصابمان را که در حال بندری رفتن است، راس و ریس کنیم، در می یابیم که هر چه IQ و سلول های خاکستری در درون مغز و ناحیه ی مخمان موجود بوده، به سرای ازلی شتافته و ما در حال پیوستن به جرگه ی کندذهنان می باشیم! 

          خلاصه حینما به طور مداوم حالمان گرفته می شود و سعی می کنیم که اصلا به روی مبارک نیاوریم، ناگاه فشار دروس معلمین و معلمات سخت بر ما چیره می شود و در می یابیم که "دوز" کندذهنی مان اندکی بالا رفته و به مقام والای ملنگی نایل شده ایم! 

ایام در گذر بودند تا این که در دروس معلمین و معلمات آموختیم که برای کاهش فشار، باید دما را کاهید! خندان و مسروران از کشف این فرمول دریافتیم که برای رفع کاستی های کندذهنی و ملنگی باید کاهش فشار را در گرما و محبت رفیقان و شفیقان و در یک اردوی تفریحی جانانه، قبل از شروعیدن امتحانات ترم اول جست و جو کرد، اما کمی بعد تر، دریافتیم که برای کاهش دما می توان به یک سطل آب سرد نیز اقتناع کرد و آن را در مسیر جاذبه ی زمین روی سر ملنگانِ بسی امیدوار به اردوی تفریحی ریخت و گفت که اردو نمی رویم و باشدش از برای آتیه!

          خلاصه حینما باز هم حالمان گرفته می شود و سعی می کنیم که اصلا به روی مبارک نیاوریم که یافتیم سورپرایزی از برای ما دارند که آن را کارت امتیاز نامند!  در حال جمع آوری و زورگیری پرستیژ مندانه ی کارت امتیازها بودیم که بسی یافتیم فرمول کاهش فشار و دما، برای گازها صدق می کند، که نه برای آدمیزاد های کندذهن و ملنگ! زیرا که با افزایش هر چه بیش تر دما و محبت و گرمای رفیقان و شفیقان، ناشی از اتحاد همه جانبه در زورگیری پرستیژ مندانه ی کارت امتیازها از معلمین و معلمات (که چه قدر هم به نتایج مطلوب می رسیم!)، فشار دروس، آن چنان بر ما غالب می شوند که به امراضی بسی سخت تر و صعب العلاج تر و با دوزی فراتر از آلمیرزا مبتلا می شویم، به طوری که در ملأ عام خود را محمد رضا شاه می نامیم!

          خلاصه حینما طبق معمول حالمان گرفته می شود و سعی می کنیم که اصلا به روی مبارک نیاوریم که در می یابیم امتحانات ترم اول را، که دوز رعب و وحشت شان از هزار فیلم جنگیر و saw و امثالکم بسی فراتر است، در حال شروعیدن اند!

به همین مناسبت بر خلاف میل باطنی، پس از این همه جشن و سرور و تبریکات ناگفته از برای اعیاد قربان و غدیر و شب یلدا و میلاد امام هادی(ع) و کریسمس و... باید گفت که:

          ایام گران سوز و جان گداز امتحانات را به همه ی دانش آموزان هتل سعدی تسلیت و تعزیت عرض می کنیم و به همین مناسبت یک ماه عزای عمومی اعلام می داریم و از جمیع معلمین و معلمات، خواستار رئوفت (چه در طرح و چه در تصحیح سوالات) می باشیم و برای کلیه ی امتحان دهندگان هم طلب صبر و موفقیت و امدادهای غیبی(!) می نماییم و هم چنین شفای عاجل برای کندذهنان و ملنگان و رفیقان شفیق و بروبچز سوم ریاضی و تجربی داریم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ - koman2ha

نقد متن قبلی

در جریان هستید که به مناسبت ماه مبارک رمضان، یکی از بروبچ کماندو، بعد از یه مدتی بلاگ رو آپید که از این نظر کار خیلی خوبی کرد! من روزی که خوندمش نظر زیاد داشتم ولی به خاطر کمبود وقت و گنجایش پیام ها تصمیم گرفتم که بالاخره امروز نقدش رو از زبان یه کماندو ی دیگه بنویسم و از این نظر یه کار خوب دیگه انجام شه!


به نظر من هدف نوشته ی قبلی "دنيايی بهتر خواستن" بود، ولی با همه ی نکات + اش، نویسنده پرداختن به چند ایراد رو فراموشیده بود! مثل زود قضاوت کردن، نا امیدی، توقع یکسان از همه و وظیفه ی نا منگلان! البته در بعضی از پیام ها هم بهشون اشاره شد و این نقد هم حول محور همین قضایا است!

          منگل حساب کردن تعدادی از آدم های خیابون، صرفاً به خاطر روزه خواری، به جور زود قضاوت کردنه! ما که نمی تونیم به خاطر چند صحنه ی روزه خواری، راجع به آدم های تو خیابون، راجع به مردم و کشور، راجع به اشرف مخلوقات بودن یا راجع به خدا و حکمتش قضاوت کنیم و از تموم زیبایی های ماه رمضون، خصوصاً در ایران، چشم پوشی کنیم!

حتی قضاوت راجع به اون روزه خوار ها هم آسون نیست! یکی از کماندو ها که اتفاقاً واسه متن قبلی هم نظر داده بود می گفت: «شاید تو قیامت همون روزه خواره وضعش از خیلی از روزه دارهای دیگه بهتر باشه!»

          بد نیست این هم گفته شه که این جایی که ما توش داریم زندگی می کنیم اسمش دنیاست، نه بهشت! (جهنم هم نیست، چون بعضی چیزهایی هست که می شه بهش خوش بین بود!) پس بهتره این قدر از این دنیا که ترکیبی از آدم های خوب و بد و رنگارنگه، توقع نداشته باشیم، توقعِ این که همه خوب باشن! یا حداقل تظاهرش رو بکنن! خوب می شد اگه حرمت ها نگه داشته شن، منم نمی گم واسه بهتر شدن و بهشت شدن دنیا تلاش نکنیم اما واقع بینانه باید قبول کرد که تا وقتی تعدادی به قول نویسنده، منگل در این دنیا هستن، دنیا همینه!

این برداشت هم صحیح نیست که چون ما نمی تونیم کاری بکنیم، پس بیایم قاطی و هم رنگ منگل ها بشیم! یادمه آقای نیلی می گفتن: «ساده ترین راه حل یک مساله، پاک کردن صورت مساله است!» صورت مساله هایی که الان تو کشور های لائیکی چون فرانسه پاک شده! اون ها ادعایی نکردند و برای همین هم اصلا نیازی به تظاهر ندارن! این هم ثابت شده که مدعی ای که فقط تظاهر می کنه، بالاخره محو و نیست خواهد شد! من که فکر نمی کنم در حال حاضر با دلیل منطقی قابل اثبات باشه که ٪۱۰۰ مردم ایران تظاهر می کنن!

بین پر توقعی و بی خیالی یا به نوعی افراط و تفریط راهی جز برقراری تعادل باقی نمی مونه... دکتر شریعتی می گن: «خدایا به من توانایی عطا کن تا آن چه را که می توانم، تغییر دهم، و شهامتی عطا کن تا آن چه را که نمی توانم تعییر دهم، بپذیرم، و خردی که تفاوت این دو را درک نمایم!»

          یه چیز دیه که تو متن قبلی بهش اشاره نشد، این بود که منگل بودن بعضی ها، مسئولیت نامنگلان رو در قبال اون ها زیادتر می کنه و این مسئولیت نه با زود قضاوت کردن، نه با نا امیدی و کناره گیری، نه صرفاً با حرف، بلکه تنها با عمل و استفاده ی درست از نعمت عقل (یا همون نا منگلی!) است که ادا می شه... و در آخر، این همه گفتیم، ولی دوصد گفته چون نیم کردار نیست! امیدوارم که واقعاً بتونیم به این حرف ها عمل کنیم!

این اولین باریه که تو این وبلاگ نقد نوشته می شه. نقد طولانی ای شد، هر چند معمولاً نقد ها طولانی تر از نوشته هان، ولی به هر حال فکر می کنم که ارزش بهتر شدن و تکمیل نوشته ی دوست کماندویی و از همه مهم تر کار خوب کردن رو داشته باشه! در ضمن، همه ی گفته های این متن، نقد متن قبلی نیست.

ما هم خوش حال می شیم اگه باز هم نقد یا نظری به نوشته ی قبلی یا نقدش وارده، ببینیم. چون شاید باعث شه که ما باز هم کارای خوب انجام بدیم و این وبلاگ یه تکونی بخوره!

در آخر، روح قیصر امین پور شاد، که می گفت:

                                          حرف های ما هنوز نا تمام

                                                    تا نگاه می کنی

                                                                وقت رفتن است!

                              باز هم همان حکایت همیشگی

                              پیش از آن که با خبر شوی،

                                                  لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

                              آه...        

                             ای دریغ و حسرت همیشگی

                                                  ناگهان چه قدر زود دیر می شود!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱٦ - koman2ha

خدایا حیرت مرا زیاد کن !..................................حضرت محمد (ص)

گاهی وقت ها دلم برای خدا می سوزه ! با خودم فکر می کنم وقتی اشرف مخلوقاتش این قدر کودنه... وای به حال بقیه شون!

نه اشتباه نکنید! نمی خوام خدا رو زیر سوال ببرم! چون اگه ببرم دیگه همین یک ذره انگیزه ای هم که برای زندگی کردن توی این دنیای کثیف و بی عدالت دارم از بین میره!

می خوام بنده ی خدا رو زیر سوال ببرم!...

حالا لابد می پرسید این موضوع چه ربطی به ماه رمضون داره؟...

باید بگم متاسفانه یا خوش بختانه آدم خیلی وقت ها خیلی از آدم ها رو توی این ماه عزیز می شناسه!...

چند هفته پیش داشتم توی خیابون راه می رفتم که دیدم یک منگل داره زولبیا می خوره! مسلما زولبیا خوردن اون آدم منگل در ملا عام ایرادی نداره! هر چند ماه رمضونه! چون منگله و نمی فهمه!

اما حالا بعد از گذشت چند هفته دارم باور می کنم همه ی آدم هایی که توی خیابون راه میرن منگلن!

وقتی پسر جوونی رو می بینم که جلوی باجه ی تلفن آلوچه شو لیس می زنه (و به این کارش هم افتخار می کنه!) یا مرد گنده ای که آدامس می جوه (بهتره بگم ملچ مولوچ می کنه) یا راننده تاکسی که سیگار می کشه... ترجیح میدم کور باشم و این چیز ها رو نبینم... با خودم فکر می کنم خداوندی هم وجود داره؟

چرا این گونه فراموش شدی خدای من؟

نه فراموش نشدی! به بازی گرفته شدی!... زندگی توی فرانسه که یک کشور لاییک و بی دین هست رو به زندگی توی کشوری به ظاهر اسلامی که مردمش حتی نمیتونن تظاهر به خوب بودن بکنن رو ترجیح میدم! اون جا حداقل ظاهر و باطن مردم یکیه...

اون جا همه خدا رو فراموش کردن... این جا همه خدا رو به بازی گرفتن... اینو از خودم نمیگم... از رفتار هم سن و سالام توی مدرسه می فهمم...

باور کنید من بدبین نیستم! فقط تمام تجربیات و مشاهداتم رو طی این ۲۴ روز ماه رمضون براتون نوشتم....

گاهی وقت ها آرزو می کنم ای کاش دنیای دیگه ای وجود داشت... قشنگ تر از این دنیای دون! و ای کاش مردم معنی این حرف امام سجاد رو میفهمیدن که :

تو پشت پرده ها پنهان نیستی؛ کارهای ما بین ما و تو پرده می کشد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱٤ - koman2ha