يک داستان کوتاه

روزی پادشاهی از گذرگاهی رد می شد... همه فرار می کردند و به گوشه ای پناه می بردند... مرد تنهایی با چشمان پرنور هم چنان بر سر راه او نشسته بود... پادشاه فریاد زد برو کنار... این جا محدوده ی من است !

مرد به آرامی بلند شد و کنار رفت... اما قبل از ترک کردن برگشت. نگاهی به پادشاه کرد و با لبخند گفت : محدوده ی تو همین قدر است ؟!

پادشاه گفت : مگر تو محدوده ی بزرگ تر از من داری ؟

مرد خندید و گفت : آری ! محدوده ی من خیلی فراخ است ! آن قدر فراخ که فکرش را هم نمی توانی بکنی !

محدود ه ی من قلب تمامی انسان هاست...

ما هم سعی کنیم محدوده مان قلب ها باشد ! باور کنید پول و زمین خوش بختی نمی آورد... موفق باشید !

یا علی

 

نويسنده : يکی از کماندو ها ! 

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
. قهرمان

سلام ! باتبادل لينک نوافقم دوست عزيز ! شما رو لينک کردم.... موفق باشيد!

shadi

yani kheyli ghashang bodbarayi har chartayiton

سوگند

سلام من كه ۴شنبه امتحانمون تموم شد راحت شدم ديگه حالم ديگه داشت بهم مي خرد از بس خوندم حالا شما هم كه شنبه آخرين امتحانتونه اميدوارم كه همه ي امتحاناتتون را خوب داديد و اين آخري رو هم خوب بديد و ديگه خلاص اميدوارم ايران همديگه را باز هم ببينيم( به جز ريحانه) باباي !!!!

مهشید

سلام.این کارتون خیلی جالبه!هم یه مطلب جدید نوشتید و هم یه درسی دادید همین طوری ادامه بدید. همتون موفق باشید.

-*- الی -*-

مگر این که تیم ملی با تشویقای شما برنده شه !!! بالاخره آهنگ قشنگتون رو عوض کردین..

shadi

babavoori

انوری ثانی

سلام به کماندوهای عزيز . اميدوارم که با تموم شدن امتحانات کلی خوشحال باشيد . و همينطور اميدوارم که قلمرو فرمانرواييتون تا بيکران دلها باشه

آرمين

وای جقدر خنديدم آرت آرت آرت.....

نسترن

سلام بچه ها سايت خيلی خوبی داريد اميدوارم موفق باشيد