روز پر خاطره

درسته که سال تحصیلی ۸۵-۱۳۸۴ سال پر خاطره ای برای کماندو ها نبود...  ولی خداییش اون چند تا خاطره ای هم که داشتیم، همگی از دم توووووپ !!! امروز هم که دقیقا پنجم اردیبهشت ماهه، کماندو های هتل سعدی رکورد خودشون رو در تعداد خاطره در روز شکستند...! (جای تبریک نداره ؟41.gif)

به خاطر همین هم دلمون نیومد که این روز پر خاطره رو تو وبلاگمون ثبتش نکنیم !

از اون جایی که ما امروز کلاس فوق العاده ی (درس شیرین) ریاضی داشتیم و از اون جایی که کماندو ها خیلی خیلی بچه های خوش قولی هستند و اگر سرشون هم بره قولشون نمی ره... همگی راس ساعت ۱۰ و ۵۹ دقیقه دم در هتل بودیم و چون اصلا دلمون نمی خواست یک دقیقه هم دیر کنیم، زنگی جانانه نواختیم... که البته خیلی هم کار جالبی نبود... چون آقای نیلی ما رو با یه چیزی مثل حاملان سر چنگیز خان مغول اشتباه گرفتند... : « دیرتون شده ؟؟23.gif؟؟ » و بعدش هم نبودن آقای مصلحی و بی کاری ما رو خبر دادند و ما هم با خوشحالی ریختیم تو مقر همیشگی... یعنی کتابخونه !!!

بعد از یه چند دقیقه ای که شوق و ذوق دوری از ریاضی در ما فرو کش کرد و درست بعد از این که تصمیم گرفتیم یک ذره احساس دبیرستانی کنیم... این دفعه دستگیره در شوخیش گرفت و با یه نوازش کوچیک (!) از جا در اومد و به عبارتی... ما تو کتابخونه گیر کردیم !!! ما هم از خدا خواسته شروع کردیم به داد و فریاد کردن و اعمال کولی بازی و این چنین !!!

تا این که الناز به یاریمون شتافت و با شگردی در رو باز کرد و وقتی در باز شد... آقای نور به همراه آقای نیلی پشت در بودند که فکر کنم این دفعه ما رو با خود قوم مغول اشتباه گرفته بودند !!!!!! بعد از دقایقی هم به کمک آقای نور و بخیه هایی که به دستگیره وارد کردند با خیال راحت داشتیم درس می خوندیم که برامون به خاطر جراحت دست آقای نور دیٌه تراشیدند و ما هم که آه در بساط نداشتیم (فقر می دونی یعنی چی ؟!؟!؟) با یک عدد چسب زخم قضیه رو حل کردیم و خلاص...

02.gifخداییش داشتیم خر می زدیم که گرسنگی امانمون رو برید و رفتیم سراغ یه لقمه نون !!! و جالب این جاست که نهارومون نون و ماست... و دسرمون تارت توت فرنگی (tarte de fraise)... چه شود !!!

 

101_0109.JPG

101_0117.JPG

بعدش هم زنگ خورد و دیگه جریانی نبود تا زنگ دوم که ۳ تا از کماندو ها با بر و بچ سوم یه جلسه ی محرمانه داشتیم که تا حدود ۱۰ دقیقه بعد از زنگ هم ادامه پیدا کرد و وقتی بعد از اون ۱۰ دقیقه رفتیم سر کلاس با یه چیزی تو مایه های اخراج مواجه شدیم !!! ما هم یک راست پناه بردیم به مقر همیشگی... یعنی کتابخونه !!! و درست ۳۰ ثانیه ی بعد که یکی از بچه ها اومده بود دنبال ما و ما رو تو راهرو نیافته بود... کلا بی خیالمون شده بودند !!! ما هم که تو کتابخونه مشغول گپ زدن بودیم به کلاس سر نزدیم و چون این ماجرا خیلی جالب نبود... بی خیالش می شیم !!!

تو زنگ تفریح دوم هم که به علت بارون شدید دیشب نمازخونه تعطیل بود و آواره بودیم... با بحث شدید نماز مواجه شدیم و هر یک از علما فتوا های قشنگی می دادند... ولی چون دیگه زیادی دیر شده بود زنگ خورد و ما هم رفتیم سر کلاس !!! این کلاس به دلایلی که یکیش نبودن امتحان بود... کلاس توپی بود !!! (به خدا هیچی نشده از امتحانا خسته شدیم...)

بعد از زنگ هم همگی يه نمازی تو اون نمازخونه ی قشنگ خونديم و زديم بيرون... تو راه هم هر کدوم برای رفع خستگی امروز يه بستنی و کرپ نوش جان کرديم...

101_0114.JPG

 

                                                                

                                                    « و بالاخره ... finish »

          101_0129.JPG

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
foori

راستی ... دوستان خوبمون در ايران ... اگه هنوزم عکس هامون تو ايران نمايش داده می شه ... بگيد تو رو خدا ... اگه بدونيد چقدر براش زحمت کشيديم !!!!!!!!!!! منتظريم ها ...

oori

bebakhshid

~~ eli ~~

جلسه ی محرمانه رو خخخخخخوب اومدی !!! حر چندکه بعدش با یه امتحان عربیه چچچچرب دوباره حالمون گرفته شد !

.:. voori .:.

نه فکر کنم عکس ها تو کره ی مریخ هم دیده می شه فوری جون خیالت راحت !

fariba

در سرچ گوگل این وبلاگ را پیدا کردم ولی هرچی خوندیم ما که نفهمیدیم شما کجای دنیا هستید؟

علی 99

عکسا دیده میشن ، نگرون نباش (بیست و سوم) ه

ghazal

موفق باشید . خیلی عالیه!! مرسی از اینکه سر می زنید www.cheshmak85.persianblog.ir