برف قرمز

خیلی وقت بود که توی مدرسه خبر خاصی نبود. از وقتی که لایحه ی ناظمی بچه های راهنمایی به تصویب رسیده بود یه خورده همچین بگی نگی مدرسه آروم شده بود! در زمان ناظم اول یعنی همون mary خودمون، هتل سعدی ما، شاهد آرامش بی سابقه در تاریخ خود بود!

 

شاید دلیل این آرامش، بیش تر بر می گشت به تعجب همه ی ساکنان هتل... اعم از معلّم و محصّل! که همه رو این جوری   نگه داشته بود! و این موضوع هم بر می گشت به هوش و ذکاوت و درایت و دقّت و... ی مسئولین محترم هتل!!! (که ما نیز همین جا، وقت را مغتنم شمرده و بدین وسیله از ایشان سپاسگزاری و تشکّر می کنیم)

و وضعیت همین طور عادی و سبز رنگ داشت پیش می رفت که... که دو هفته ناظمیmary تمام و دو هفته ناظمی زهرا شروع شد! (حالا ما می گذریم از این که بعضی از آقا پسرای...، بعد از این انتخاب داشتند قُلُپ قُلُپ حرص می خوردند و...)

 

خلاصه... این موضوع رفت تا یکی دو روز مونده به آخرین روز های ناظمی زهرا! زهرا که برای تموم شدن ناظمی اش تو پوست خودش می گنجید آرزو می کرد که هر چه زودتر امروز و فردا هم به خوبی و خوشی بگذره تا از شرّ همه ی این ها خلاص شه!!!

 

   

یه روز voori محموله ای نه چندان عجیب (یه چیز تو مایه های برف شادی برای moori) رو از تو کیفش در آورد... و قبل از این که ازش استفاده کنه moori دید و... وای چشمتون روز بد نبینه !!! انگار که (دور از جون) به یه آفریقایی غذا تعارف کرده باشی!!! foori و زهرا و mary رفتند پایین... بعد از چند دقیقه صدای voori اومد!!! صداشون کرد... وای! moori کیف لک لک رو سفید کرده از بس که روش از اون برفه ریخته!!! 

 

تا اومدیم درستش کنیم خودش سر رسید!!! بعد از یک نگاه چپ چپ و یه خورده رجز خونی... گفت که من می رم به آقا می گم!!! ما هم که سر جامون خشکمون زده بود... تنها فکری که به مخمون رسید این بود که سریع پاکش کنیم که وقتی به قول خودش آقا اومد بالا...!

 

خلاصه که شروع کردیم و تا اون جایی که می شد تمیزش کردیم ولی دیگه چشممون اون قدر سو نداشت که ببینیم یه قطره هم رو کاپشن (...) بغل دستی اش ریخته!!! ما که هر لحظه منتظر آقا بودیم... دیدیم که اون لک لک با اون بغل دستیش دارن می یان!!!

 

ما هم برای حفظ خیلی چیز ها، خودمون رو زدیم به اون راه و رفتیم سراغ اون زهرای بی گناه طفلی که از اول زنگ تا حالا داشت سر ما غر می زد که بابا محض رضای خدا بیاید این برنامه ی امتحانی رو درست کنیم... ولی ما... انگار نه انگار! آخه خدا وکیلی گیر مسئله مهمی بودیم دیگه!!!

 

خلاصه اون بغل دستیه اومد بالا... مثل بزرگان مجلس یه نگاهی به کاپشن سلطنتی اش (!) کرد... وقتی چشمش به اون یه قطره برف افتاد... انگار که خون جلو ی چشماش رو گرفت... با یه حالتی گفت :«کی این کار رو کرده ؟!» انگار انتظار داشت که مثلا ً یکیمون بیفتیم به پاش که  «حضرت آقا ببخشید... غلط کردیم جمیعاً... شما به بزرگواری خود عفو بفرمایید» ! (قوه ی تخیّلش قویه بچّه !!!)

 

ما هم که (ظاهراً) اصلا ً نمی شنیدیم و داشتیم کار خودمون رو می کردیم!!! اون هم یه دو دقیقه وایساد و رفت... ما هم به خیال این که رفته که دیگه بر نگرده!!! امّا زهی خیال باطل... چون برگشت... و این دفعه، جدّی جدّی با آقا () برگشت!!!

 

ما که در حال و هوای خودمون بودیم، وانگهی متوجه چهره ی جناب آقا شدیم!!! چون اولین بار بود، به روهای مبارک نیاوردیم!!! ولی ایشون خیلی قشنگ به رومون آوردند و با یه لحن خیلی دلنشین و خوب فرمودند : «جریان چیه ؟! » ما فقط سکوت !!! گفتم جریان چیه خانوم آقایی پور؟! ما باز هم سکوت!!! دوباره ندا آمد :« بیاید بیرون! بیاید بیرون ! بدویید بدوویید...»

 

ما هم چون راستش رو بخواهید نمی دونستیم کی باید بره بیرون هممون رفتیم!!! خیلی ضایع است... نه ؟!؟! خلاصه وقتی که آن فرد بسیار گرامی این وضعیت رو دید گفت :«خانوم آقایی پور بیا این تو ببینم!!!» زهرا ی طفلیِ و بی گناهِ از همه جا بی خبر روانه ی یه کلاس شد برای محاکمه ی موقّت!

 

ما هم مثل متهم های ردیف دوم و سوم و... وایساده بودیم منتظر محاکمه که یک دفعه در باز شد و زهرا با چهره ای سرخ از... از... نمی دونم از چی!!! شاید از خشم... شاید از بی گناهی... شاید از بغض... شاید از خیلی چیز های دیگه! ما همین طور منتظر و ساکت ایستاده بودیم...

جناب آقای نیلی شروع کردند :«خانوم، کار کی بوده ؟! بچه های سوم ؟!؟!؟!؟! فعلا کلاس سوم تعطیله... معلم هم نمی آد سر کلاس تا تکلیفتون روشن شه!!!

برید پایین!!! بدویید، بدوویید...!!!  ما هم (دور از جون شما) مثل یه گلّه چپیدیم تو یه اتاقی که در فرهنگ زبان یاوران هتل سعدی به کشتارگاه معروفه!!!  آن فرد گرامی یه چند تا سوال از ما پرسیدند... ولی جواب ما به همه ی اون ها یه چیز بود : سکوت !!!

 

پس گفتند : «ببینید... این یه اتفاقیه که افتاده... اگه کمک کنید و جواب بدید... کلی کمکتون می کنم(!)... اما اگه بخواید سکوت کنید... تا آخر این ماجرا می مونم... امروز هم براتون اخراجی رد می کنم! حالا باز هم سکوت کنید!» 

ما هم که تازه دوزاریمون افتاده بود که وضعیت خیلی قرمزه... منتظر سوال موندیم تا جواب بدیم!!!

 

مایه ی ننگ یا همون یکی یه دونه ی کپسول آتش نشانی  در طبقه ی راه نمایی ها

 

پرسیدند : « کی به اون کپسول آتش نشانی دست زده ؟!؟! »

foori : «هیچ کس!!!» (البته با تعجب فراوان... چون کپسول هیچ ربطی به این ماجرا نداشت!!!)

آقای نیلی: «آخه هیچ کس که جواب نشد! کی این کارو کرده؟ پسرا می گن کار شماها بوده!!!»

foori: «اون اصلا درش وا نبوده !!!» 

foori تازه گرفته بود که جریان از چه قراره!!! ولی انگار moori اصلا ً نگرفته بود!!! چون گفت : «آقا ما که دوروغ نمی گیم! شما می تونید برید اون ماده رو آزمایش کنید (!) ما اصلا ً به اون دست... »

دیگه foori با یه ضربه ی ناقابل آرنج نذاشت چیزی بگه و ادامه بده!!!  چون فرمایشات آقای نیلی واقعاً هیچ ربطی به ما نداشت!!!  foori هم نمی خواست اصلا ً به اون ربط پیدا کنه! چون در این صورت ما دیگه کاملا بی گناه بودیم!

 

خلاصه که وقتی ایشون از این بازجویی چیزی دستگیرشون نشد گفتند : «برید بالا ببینم!» ما هم از خدا خواسته دویدیم پیش به سوی پناهگاهی امن!!! اما باز هم زهی خیال باطل که تحت تعقیب بودیم!

 

بالاخره که رسیدیم بالا ما چپیدیم تو کلاسمون!!! یه دفعه دیدیم فرد گرامی با همه ی بچه ها اومدند تو کلاس ما و گفتند : «بشینید !» و فرد گرامی از اون جایی که فکر می کردند که گوش های ما ایراد داره و هیچ گونه حرف (به شیوه ی آدم ایزادیش) تو گوش های ما فرو نمی ره... با volumeسه برابر فرمودند : «بشینید!» 

 

ایشون یه نیم ساعت تا۳ربع برای ما صحبت کردند !!! و توی این همه حرف، چیزی که دستگیر ما شد این بود که هرکجا دنبال ناحقی ونا...می گشتی باید اون روز توهتل سعدی بودین که ببینین...

 

 برای این که اصلا هیچ کدوم از اون همه داد و فریاد مال ما نبوده! بلکه مال کسی بوده که این مشکلات رو وسط کشید!!! و اون هم کسی نبوده جز اون بغل دستیه... که فکر کرده بوده که ما با اون کپسول  کاپشن مزخرف سلطنتی اش رو خدشه دار کردیم!

 

در صورتی که اون چیزی نبوده جز اندکی "برف" که بعضی ها آن برف را کردند این"برف" ...!!! در نظر آن ها این مایع کپسول آتش نشانی بود که برای خاموش کردن آتش استفاده می کنند؛ ولی این کپسولی که این ها در خیالشان ساختند نه تنها اندکی از آتش ها را خاموش نکرد بلکه باعث شعله ورتر شدن آتش شد و جرقه ی این شعله ها چیزی نبود جز ندانسته قضاوت کردن در مورد چیزی...

/ 3 نظر / 11 بازدید
nasrin

سلام...مرسی سر زدي...هر وقت به روز شدی بم بگو

sami

سلااااااام ! بالاخره! چه عجب . به منم خبر بدين ! مدرسه شما انقدر جديه که اخراجم داره؟ ایول پس مدرسه خودمون ! D: ... يه سوالی که برام پيش اومده اينه که اين آقايون مدرستون هم وبلاگ شما رو ميخونن ؟ اگه بخونن باحال ميشه ها دعوا ممکنه بشه ! p: آپ کرديد خبرم کن .

nazi

vayyyyyyyyy che majarayi boodA!!