کاکتوس

من می دویدم و صدای خمپاره های دشمن از هر سو می

آمد... هر قدر می دویدم نمی رسیدم... همه جا خاک بود و

خاک... یکهو یک رزمنده یک تفنگ انداخت توی دستم و گفت 

برو جلو... تفنگ را گرفتم اما انگار نمی دونستم چه کسی را باید

بزنم.... نمی تونستم چهره ها رو از هم دیگه تشخیص بدم... همه

چیز توی ذهنم بی گانه بود...

یک دفعه صدای مهیبی اومد و بعد... بیدار شو ! چه قدر چرت و

پرت می گی دختر !

  -صدای چی بود؟

-  هیچی بچه های کوچه دارن ترقه بازی می کنن !

بله... دوباره چهارشنبه آخر سال... دوباره صدای ترقه و

نارنجک... دوباره چهارشنبه سوری ! نه ! بهتره بگم چهارشنبه

سوزی !  راستی چه خواب وحشتناکی بود...

می روم دم پنجره ... به بیرون نگاه می کنم... به جوون های شاد و

خندونی که خدا می دونه چند تاشون قراره چند ساعت دیگه

گریه کنن... چشمم میفته به پنجره ی همسایه ی روبرو...

طبقه ی اول... خیلی جای خطرناکی امکان شکستن پنجره

زیاده... اما از اون گذشته... یک کاکتوس کوچیک هم جلوی پنجره

اش گذاشته... انگار سال هاست فراموش کرده  یک هم چین

موجود زنده ای پشت خونه ی اون داره نفس می کشه !

خوش بختانه کاکتوس نیاز زیادی به آب نداره وگرنه با محبت های بی

دریغ همسایه حتما تا الان از تشنگی مرده بود... من کاکتوس

رو خیلی دوست داشتم... بعضی شب ها باهاش صحبت

می کردم... اون بهترین دوست من بود... نه هیچ وقت گله ای

می کرد... نه چیزی می خواست... یک لحظه دلم برای کاکتوس

سوخت... چه قدر توی این دنیای بزرگ... پشت اون پنجره ی

کوچیکش تنها بود !... نکنه امشب بلایی سرش بیاد...

- چی کار می کنی؟ بیا یک چیزی بخور...

- مامان خواب دیدم توی میدون جنگم... حتی خیالش هم

وحشتناک بود... پس اون آدم ها چطور توی بیداری می رفتن

جبهه...

مامان جوابی نداد...

- مامان امشب چه بلایی سر جانباز های موجی میاد اگه با

صدای ترقه و نارنجک یاد روزها ی تاریکشون بیفتن...؟

مامان جوابی نداد...

مامان من نگران کاکتوسم... اون توی این دنیای بزرگ هیچ

کسی رو به جز خدا نداره...

صدای مهیبی اومد... حس غریبی داشتم... رفتم لب پنجره...

صدای فریاد همسایه می اومد... بی شرف ها زدید پنجره رو

شکوندید... پدرتونو در میارم... اون به فکر پنجرش بود...

در حالی که کاکتوس من... زخمی و سوخته روی زمین جان می داد...

نوشته شده در آخرین چهارشنبه سال 85 توسط یکی از کماندوها

/ 9 نظر / 4 بازدید
****

pas chera ne veshte jomue 25 esfand???

ناشناس

خيلی قشنگ بود پيشا پيش عيد رو تبريک ميگم ولی حآلا چرا کاکتوس یه چهر شنبه سوری روه م دستی دستی از دست داديم فعلا

سوگند

سلام... قشنگ بود... به روزيم با بانک زندگی... موفق باشيد... يا حق!!!

علی 99

سلام ... خیییلی قشنگ بود ... ذوق نویسندگی هم داشتین رو نمی کردید !؟!؟ ... فوق العاده بود ... امیدوارم چهارشنبه سوری بهتون خوش گذشته باشه ... خوش باشین ... فعلا باي

کامبيز

سلام دوست عزيز سال جديد را پيشاپيش تبريک ميگم و اميدوارم سالی خوب همراه با لحظه های سبز در پيش داشته باشي.چون هميشه سبز باشی و آرزومند آرزوهايت....

ریحانه

نوشته جمعه ۲۵ اسفند چون یک مشکلاتی پیش اومد !!! که نشد شب چهارشنبه سوری بیاد تو بلاگ .... یک سری گیج بازی های من و....

shadi

salam eydo mikhastam pish pish tabrik begam ke didam farda eyde

علی 99

سلام بر بهار كه دستانش پر از شكوفه هاي سرخ وسپيد است سلام بر بهار كه از هر كجا كه ميگذرد رد سبزي به جاي ميگذارد ، ردي از زندگي سـال نـو مـبـارک

مهدی عبداللهی

با سلام خدمت شما من اين عيد بزرگ را به همه شما تبريک ميگويم وبلاگ بسيار زيبايی داريد فقط اگر توانستيد وبلاگ من هم جزو دوستان وبلاگ قرار دهيد با تشکر از لطف شما مهدی عبداللهی آدرس وبلاگ www.mahdiabdollahi.parsibox.com و اگر شدwww.mmmparis.blogfa.com باز هم ممنون خدانگهدار شما