مایه ی ننگ و ماجراهاش

روز های آخر سال بود... داشتیم کم کم به ایام مزخرف امتحانات خرداد نزدیک می شدیم!!! برای همین هم تصمیم گرفتیم که این روز های آخر رو هم چینی یه بند انگشت خر بزنیم!!! همه معلم ها حرف از امتحان نهایی و سختگیری تصحیح کننده ها می زدند و ما هم راستی راستی خیلی ترسیده بودیم، فکر می کردیم می خوایم کنکور بدیم.-ولی اونقدر تصحیح کننده ها لطف داشتند که بر و بچه های کماندوهای کلاسمون این جوری به کارنامه خیره شده بودند و حالا نه تنها دیدیم که هیچ ترسی نداره بلکه آرزو داریم که هر سال این عزیزان مهربون برگه هامون رو به جای معلمین هتل سعدی سعدی تصحیح کنند...!!!- 

کتاب انگلیسی moori !!!

اون موقع تو فکر امتحان نهایی بودیم و قرار شد که ما ۴ تا بچه ی درسخون همراه درسامون هر روز یه قسمتی از کتاب رو بخونیم و فردا هم از هم امتحان بگیریم... برای اجرای این برنامه احتیاج به زمان کافی داشتیم و البته بر همگان واضح است که در یک ربع زنگ تفریح باید یه بادی به کله هامون بخوره نه این که تازه بشینیم برا خودمون برنامه درس خوندن بذاریم... پس ما مجبور شدیم که چند ساعت بعد از ساعت یک که تعطیل می شدیم در هتل سعدی جونمون بمونیم و در واقع خر بزنیم!!!

و باز برای این کار احتیاج به کسب مجوز ازمسئولین مدرسه داشتیم و البته خدا را شکر که آقای نیلی لطف کرده و این مجوز رو به ما دادند اما به این شرط که واقعاً درس بخونیم!!! خوب البته حق هم داشتند چنین شرطی بگذارند.

و اما اصل ماجرا : دیگه سال تحصیلی ۸۴-۱۳۸۳هم داشت نفس های آخرش رو می کشید و ما انتظار داشتیم که این نفس های آخر هم به خوبی و خوشی بره و بیاد تا این سال حداقل اگه هیچ چی نداشت یه حسن ختام درست و حسابی داشته باشه! هر چند یه چیزهایی داشت که می تونید تو خاطره های قبلی ببینیدشون... اما ای دل غافل که همون چیزی که ازش می ترسیدیم اتفاق افتاد... اون روز هم مثل روز های دیگه بعد از زنگ خونه بچه ها رو تا دم در بدرقه می کردیم و بعد می اومدیم بالا و از پنجره ی کلاس نگاهشون می کردیم که... یهو یه اتفاق فجیع رخ داد! یک فروند تخته پاک کن از پنجره پرت شد طرف بچه هایی که تو کوچه منتظر سرویس وایساده بودند!!!همین!

!

                                                   

ماجرا همین بود ولی قسمت تلخ ما جرا جایی ست که از این موضوع کوچولو بعضی ها یه ماجرایی درست کردن که نگو... ولی متأسفانه به یک سری دلایل مرامی و حیثیتی از باز کردن موضوع معذوریم!!!

اما فقط همین قدر بدونید که این اتفاق سر دراز داشت... و مال یک لحظه نبود! و اون لحظه ای که من برایتان تعریف کردم آخرین لحظه ی این اتفاق بود که دقیقآ رسید به خوش شانس ترین آدم های روی زمین یعنی : «foori و voori و moori» (لازم به ذکر می دونم که بگم اون روز mary غایب بود آخه اون جزو خوش شانس ترین آدم های روی زمین نیست !).

خلاصه می گن که بهتره رو خاطره های خوب بچسبیم و گذشته ها گذشته و... ما هم نه توجیه می کنیم نه از خودمون دفاع می کنیم ولی هیچ فکر نمی کردیم یه تخته پاک کن ناقابل یا بهتره بگم همون مایه ی ننگ کلاسمون چنین قشقرق هایی رو راه بندازه...

تخته پاک کن یا همون مایه ی ننگ !!!

ولی خلاصه بعضی ها راه انداختند و ما هم اصلآ و اصلآ نمی تونستیم ساکت بشینیم و اون روز ما سه نفر خوشبخت و خوش شانس و شر و شیطون و باحال و... هتل سعدی یه حالت شوکه شده بودیم، داشتیم به چند دقیقه پیشمون تو «هتل سعدی» و بهتره بگم تو «دادگاه جنایی سعدی» فکر می کردیم تا بالاخره moori مشق سکوت رو خط زد و گفت که دیگه بعد از کلاس نمی مونه و...

foori و voori اولش رفتند دنبالش ولی بعد foori گفت ولش کنیم خودش بر می گرده و با خیال راحت نشستیم و نهارمون رو میل که چه عرض کنم، با این ماجراها مجبور بودیم کوفت کنیم. foori حدسش درست بود، moori برگشت.دلش نیومده بود یاوراشو تنها بذاره...                                                    

بالاخره اون روز با تلخی سر شد و کلاس سرد سه نفری مون هم تموم شد... تو راه برگشت به فکر یه تلافی درست و حسابی بودیم، ولی بعد فکر کردیم و گفتیم تلافی آبکی هم بود مهم نیست !!! ما که دیگه کاری با اینا نداریم و نمی خوایم هم داشته باشیم.توی راه فقط داشتیم برای فردا برنامه می ریختیم !!!

...سر کلاس مثل چوب خشک و بی روح باشیم فکر کنم همون جوری که بعضی از معلم های شاکی از ما توقع داشتن... زنگ تفریح هم فقط بچپیم تو کلاس خودمون تا فقط خودمون و در و دیوار کلاسمون رو ببینیم... این موضوع هم بین ۳ تفنگدار سومی می مونه و حالا تا ۴ تا کماندوها هم رفت، مشکلی نیست... اردو بی اردو!!! یعنی اردویی که تو هفته ی آینده قرار بود ما رو ببرند«France Miniature» تشریف نمی بردیم... 

رضایت نامه اردوحالا یه قضیه این جا پیش اومد... یعنی چند روز گذشت تا این که رضایت نامه ها رو به ما دادند... اول گفتیم به هیچ کی نمی گیم، ولی به mary باید می گفتیم و خلاصه به اونم گفتیم و اونم گفت خودم حوصله نداشتم بیام مونده بودم چه جوری بهتون بگم که نمی یام !!!

خلاصه هر ۴ تا کماندو  نرفتیم و تو خونه داشتیم حال می کردیم که به قولی دیری نپایید و مردیم از خنده !!!

چون بعضی ها این جوری حالا بگذریم...!!! البته اون قدر هم ماجرا خنده دار نبود خودمونم اولش متعجب بودیم ولی اصلآ این جوری توقعش رو نداشتیم !!! البته پیش بینی چند عکس العمل تند از برخی جوانب می شد...!!! بالاخره ماجرا تموم شد و... ولی... اصلآ مهم نیست...!!!            

/ 4 نظر / 12 بازدید
mary

من که نبودم اما تعريف شو شنيدم کلی خنديدم**

foori

آفرین به ما یاوران کوشا !!! فقط حال می کنید !!!؟؟؟ eyval بگید !!!

mooooooori

ما اینیم بابا ما رو دست kam gereftidaaaa