زرفوف تا ابد باقیست...

«رفیقان قدریکدیگربدانید***اجل سنگ است وآدم مثل شیشه»

...رفتن فهیمه... 

تازه سال شروع شده بود و بچه ها داشتند به هم عادت می کردند... تازه جمعشان صمیمی شده بود... که صبح یک روز پاییزی وقتی من رسیدم مدرسه فقط فهیمه تو کلاس بود. بعد از یه سلام و احوال پرسی فهیمه رو کرد به من و گفت :«یه خبر خوب برات دارم !!!»

من هم که قبلا از این حرف ها زیاد ازش شنیده بودم گفتم :«چیه ؟! می خوای بری ؟!» با تعجب گفت :«از کجا فهمیدی ؟! آره !! احتمالآ...» من که اصلا حرفش رو جدی نگرفته بودم (نه اینکه فکر کنم الکی می گه...باورم نمی شد) گفتم :«حالا کی می خواین برین ؟! سال دیگه ؟!» یه خورده چپ چپ نگاه کرد و گفت :«ام...امروز که جمعه است...هیچی، جمعه ی این هفته نه...جمعه ی بعد!!!» من با این که شکه شده بودم به روی خودم نیاوردم و گفتم :«شوخی می کنی!!! بعدشم هنوز ۲ هفته وقت داریم...» یه نگاه به هم کردیم... صدای بچه ها حواسمون رو پرت کرد و اصلا یادمون رفت که بهشون بگیم!!!

... 3 روز بعد ...

با خیال راحت از بچه ها خداحافظی کردم و پیش به سوی خونه. هنوز هیچ نگاهی به درس و مشق فردام نکرده بودم که تلفن زنگ زد. با خوشحالی گوشی رو برداشتم... چون حس ششمم گفت که یکی از یاوران هتل سعدیه!!! بله... حس ششم من هیچ وقت اشتباه نمی کنه!!! فهیمه جونم بود. بعد از یه سلام و احوال پرسی همیشگی... دوباره یک خبر واسم داشت... گفت :«می خواستم بهت بگم... ما جمعه ی بعد نمی ریم...» فکر کردم این دفعه هم حس ششمم برنده شد ولی... ادامه داد... :«همین جمعه می ریم!»

من که واقعا دیگه نمی دونستم باید چی کار کنم... ولی یه دفعه به خودم اومدم و دیدم که چشمام به جای من تصمیم گرفتند و همین جوری دارند اشک می ریزند! اون شب رو فقط با فکر فهیمه و خاطراتمون گذروندم!!!

... فردا صبح... تو مدرسه ...

فردا صبح وقتی رسیدم تو مدرسه باز هم فقط فهیمه تو کلاس بود... یه کم هم دیگه رو دل داری دادیم و تازه اون موقع بود که یادمون افتاد که بچه ها هیچی در این مورد نمی دونند!!! بچه ها که اومدند به اون ها هم خبر دادیم... تو زنگ تفریح اول فهیمه خبر رو به voori داد و خبر به moori رسید و همین جوری شد که کم کم همه ی بچه ها و رفقا جریان رو گرفتن... نمی دونم چرا با اینکه هممون از این موضوع خبر داشتیم... هیچ کس به مخش نرسیده بود که... بابا مثلا مسافر داریم ها... پنج شنبه آخرین روزه ها... یه کاری باید براش بکنیم!!! این رفت تا روز آخر...!!!

... چهارشنبه ...

زنگ خونه که خورد داشتیم می رفتیم خونه که یهو همه ی مخ ها کشیده شد سمت فهیمه!!! حالا همه تو این فکر بودند که تو این وقت کم (دور از جون شما) چه خاکی باید به سرمون بریزیم؟!

اولین مخی که به کار افتاد مخ vooriبود که گفت :«بهترین کار اینه که هر کی براش یه هدیه ای یادگاری چیزی براش بگیره!!!»

من گفتم :«به جز اون براش باید یه کاره دسته جمعی بکنیم یه کاری که از طرف  هممون خاطره داشته باشه.»

voori گفت:«آهان! خب یه کارت پستال که توش هر کدوممون یادگاری و امضا بنویسیم چه جوره؟» 

دومین مخی که به کار افتاد مخ من بود که گفتم :«فکر خوبیه! من سر راهم براش یه کارت پستال از طرف همه ی بچه ها می خرم. خوبه؟!» و آخرین مخی که به کار افتاد مخ moori بود که گفت :«بچه ها من یه فکر بهتر دارم... من می گم بیاین یه ورق ور داریم بدیم به همه ی معلم ها و بچه ها امضا کنند...یادگاری خیلی خوبی می شه ها !!!»

voori گفت :«ورق که نمی شه...زشششته! خب تو کارت پستال می دیم همه امضا کنند!!!»

moori گفت :«آخه باهوش! تو فکر می کنی تو اون یه ذره جا...» من گفتم :«آهان... فهمیدم... من الان که رفتم خونه... براش یه کارت پستال درست می کنم... یه کار هم می کنم که همه چی توش جا شه!!! OK؟!»

همه قبول کردند و من هم با کلی کار رسیدم خونه!!! اول رفتم سراغ کارت... با چاشنی تلخی به اسم اشک شروع کردم!!! در عرض ۳ساعت شد یه کارت پستال ۵ صفحه ای!!!یه صفحه متن... دو صفحه عکس... دو صفحه هم جا برای امضا و یادگاری...

... روز آخر ...

وقتی رسیدم مدرسه انگار که دنیا رو سرم خراب شده بود... خیلی ناراحت و پکر بودم... نه... نه فقط من... همه ی بچه ها... دلامون گرفته بود... ولی کار داشتیم... از اون کارایی که اگه خوب انجامش ندی شاید دیگه هیچ وقت فرصت جبران نداشته باشی.یه یادگاری برای همه ی عمر... از دوران راه نمایی...

زنگ اول رو که واقعآ نفهمیدیم چه جوری گذشت!!! زنگ تفریح که خورد رفتیم سراغ اون ماموریت مهم!!! فهیمه رو به این بهانه ی این که خاطره ی voori رو ننوشته بود با زهرا نگه داشتیم تو کلاس تا کارش رو بکنه!!!

اولین کسی که باید امضا می کرد...مدیر مدرسه بود... بعد از یه توضیح چند دقیقه ای کارت به منظور نوشتن به داخل دفتر رفت... بعد از چند دقیقه کارت با یک خط نوشته به دست ما رسید!!!

نفرات بعدی معاونین مدرسه بودند... آن ها هم بعد از یکی دو سوال و جواب مختصر زحمت یکی یک خط نوشته و یکی یک امضا را متحمل شدند!!!     

بالا خره رسیدیم به معلم های عزیز وگرامی و... آن ها هم هر در یک یه امضا و یک خط نوشته ابراز محبت کردند!!!

اووووووف! با اینکه یه خورده ضایع بود ولی بالاخره تموم شد!!! آخه بعضی ها اگه روزی یکی یه تیکه به ما دانش آموزان طفل معصوم نندازند... شبشون که روز نمی شه! آخرین زنگی که فهیمه با ما بود زنگ عربی بود!!! هر لحظه که یادم می افتاد...اشک تو چشام حلقه می زد... به زور جمش می کردم...

ولی وقتی به بچه های دیگه نگاه می کردم و اشک رو تو چشای اونا هم می دیدم احساس خوبی بهم دست می داد!!! احساس افتخار!!! افتخار به داشتن چنین رفقا ی  هم دلی!!!

تو همین مایه ها بودم که یک فرد گرامی دیگه اومد تو کلاس و گفت که ببخشید آقا...!!! اگه می شه کلاس رو یه یک ربع زود تر تعطیل کنید...برنامه داریم!!!

... نیم ساعت بعد ...

و بالاخره لحظات آخر... صدای قلبم رو خیلی واضح می شنیدم!!! تاپ تاپ تاپ ...!!! تا این که معلممون ختم جلسه رو اعلام کرد!!! همه از جاهاشون بلند شدند!!! می خواستیم اون یادگاری کوچولو رو به صاحبش بدیم!!! هر کدوممون منتظر بودیم یکی دیگه شروع کنه !!!

بالاخره ...کارت + یادگاری هایی که هر کدوم براش آمده کرده بودیم، رو از مخفی گاهش بیرون آوردیم و گفتیم :«تو رو خدا فراموشمون نکن !!!» و دیگه اون جا جایی نبود که بخوایم جلوی اشکهامون رو بگیریم!!! اگر هم می خواستیم ... نمی تونستیم!!!

رفتیم تو کلاس دوم...آخه برنامه اون جا بود ! همه جمع شده بودند! این قدر تو دلم همهمه و غم بود که جزصدای گریه ی خودم هیچی نشنیدم!!!

فقط فهمیدم هر کی یه چیزی می گفت! یه حرفی زد! آخر سر هم مدرسه به عنوان یادگاری هدیه هایی به فهیمه دادند که خداییش روی ما یه خورده کم شد!!! لحظه ی آخر هم چند تا عکس یادگاری گرفتیم و با آرزوی موفقیت روز افزون او را به خدا سپردیم!!!                                                                

یه عکس دسته جمعی از بر و بچه های دبستان و راهنمایی + بعضی از معلم ها در اواخر مهر ماه 1383

...رفتن زهرا...

بعد از این که خاطره ی رفتن فهیمه رو خوندید، ادامه ی ماجرای زرفوف آردرن رو بخونید... باید به فکر مسافر دوم راهنمایی مون بودیم... اون هم قرار بود که تا پایان سال تحصیلی پیشمون باشه و بعد... بالاخره خاطره هامون رو گذروندیم و این سال تحصیلی هم تو یه چشم به هم زدن تموم شد...

روز آخر هم تموم شد و امتحان های خرداد هم داشت تموم می شد که قرار گذاشتیم همون کارهایی رو که برای فهیمه کردیم برای زهرا تکرار کنیم، چون تو اون حال و هوا های امتحان های خرداد فکر و ایده ای جدید تو مغزی که فقط کلمات و جمله ها رو حفظ کرده بود برامون نموند...

نمی دونم یه زنگ ورزش بود یا یه زنگ تفریح ؟ تا اون جایی که من یادم مونده هر چی بود قبل از عید بود و ما -moori وvoori و foori و فهیمه -کلاس دوم راهنمایی بودیم...+زهرا... سال تحصیلی ۸۳-۱۳۸۲... یادش بخیر... که moori ماژیک تو دستش بود و داشت رو تخته نقاشی می کشید که حروف اول اسم و فامیلی هامون رو٬ رو تخته نوشت و تصمیم گرفتیم که یه گروه وا کنیم به اسم مقدس «زرفوف آردرن» یا همون«zarfoofe ardran» و خلاصه بعد یه مدتی... بهتره بگم اواخر سال تحصیلی بود که یه روز تو سرویس با بچه ها قرار گذاشتیم که یه قرار مداری بذاریم که اگه یه روزی چند تامون رفتن تهران و خدای نکرده همدیگه رو گم کردیم...

یه قراری بذاریم مثل اون قراری که آقای نیلی تعریف می کرد...خلاصه دوباره بعد یه مدتی باهم این نتیجه رو گرفتیم و همه چی قطعی شد و روز دقیقه و ثانیه و مکان و سایر چیزها معلوم شد... به سوم راهنمایی رسیدیم... mary تازه اومده بود...، روز جمعه که قرار بود فهیمه بره و از مدرسه تلفنی با فهیمه حرف می زدیم قرار شد که به mary هم قرارمون رو بگیم و خلاصه او آخرین نفری بود که قرار شد اون روز ببینیمش...                                                        

قراری که تاریخش تو ذهنمون بیش تر از تاریخ تولدمون تو یادمون می مونه و قراری که به همه ثابت می کنه که این چند سال دوستی و این همه خاطره و اشک ها و خنده ها مون فانی نیستند... خاطره هامون حتی تا چندین سال دیگه فراموش نشدنی نیستند... قلبامون برا هم دیگه و برای هتل سعدیمون می تپه و به یاد هم زنده ایم... تو فکر همیم... پس به امید اون روز بزرگ که یاد آور دوستی های دوران نوجوانی و دوران راهنمایی مون تو مدرسه پاریسه... زرفوف تا ابد باقیست... هتل سعدی یاور دیرینه ی ماست... بدرود... تا خاطره های دبیرستانی ما در هتل سعدی...

       

/ 5 نظر / 12 بازدید
mary

درسته که چند وقتی ميشه از اين خاطره ها گذشته اما بازم اشکامون در اومد.

fahime

سلام دوستان عزيز اين را قول ميدهم که زرفوف آردرن تا ابديت باقی می ماند در ضمن از اينکه ياد رفيقتان را کرديد متشکرم سلام من را به همه بر ساني خدانگهدار

ghazal

hala bebinam shoma ke inghad édeA mikonid ma ham age berim iran inghad deletoon tang mishe ke ashketoon dar biad???????? vali fek nakonam

reyhanehhh !!

ما ز ياران چشم دوستی داشتيم خود درست بود آنچه میپپپپپپپپپپپپپپپپپپنداشتييييم!!

moori

کی باورش میشه؟ 3 ماه بیشتر تا اون قرار 5ساله نمونده...خیلی زود گذشت اشکم جاریست...